تبليغاتX
ماه من کجایی..که بی تو دل شکسته ام

ماه من کجایی..که بی تو دل شکسته ام

همیشه چیزهایی را که باید شکرشان را به جا بیاورید بشمارید، نه مشکلاتتان را

خداوندا به من توفیقی ده که فقط یک روز بنده مخلص تو باشم که می دانم حتی ساعتی این چنین بودن بس دشوار است.

خدایا یا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتی نیست از دلم بیرون کن یا به من صبری ده که کسانی را که دوستم ندارم دوست داشته باشم.

خدایا سینه ام را چنان بگشای که درد های تمام عالم را در آن جای دهم. حتی درد محکوم شدن به گناه های ناکرده ام را.

خدایا به من ذره ای از رحمت بیکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقدیمشان کردم و تحقیر شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.

خداوندا دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال . یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتی خالی کن. 

خدایا می دانم که نادانم به ذره ای از علم بیکرانت دانایم کن.

بارالها زبانم در ستایش تو قاصر است به من زبانی عطا کن تا گوشه ای اندک از رحمت بیکرانت را سپاس گویم.

خداوندا راه گم کرده ام ، هدایتم کن.

 

خدایا قلبم را از تمام کینه ها پاک کن که غیر از تو کسی را بر این کار قادر نیست.

خدایا شکم را به باور ، باورم را به ایمان و ایمانم را به یقین مبدل فرما.

خداوندا به من صبری ده که بر سیلی دشمنان بخندم و با خنجرهای دوستان به رقص آیم.

خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردی می خوانمت پس دعایم را اجابت فرما.

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط محمد |

اسم: حسين           لغب: تهي

محل سکونت: تهران          متولد: مشهد 1366


از کي رپ وآهنگ هاي رپ را دنبال ميکني ؟


از سال 1379 علاقه پيدا کردم به رپ و از سبک و طرز بيان جملات در آهنگ هاي که سبک رپ دارند خوشم اومد و دوست داشتم با اين سبک بيشتر آشنا شم.


از کي شروع کردي به رپ خوندن ؟


اواخر سال 1381 من شروع کردم به رپ خوندن اما کار هامرو توخونه و براي خودم مي خوندم و اصلا قصد بيرون دادن يا حتي گذاشتن آهنگ هام بر روي اينترنت نداشتم مثلا از آهنگ هاي رکورد شده در خونه براي خودم تا اينجاي که ذهنم ياري ميکنه ميتونم از : عداي باحالي ـ ديس فتال ـ و... ميتونم نام ببرم که ميگم بازم براي خودم خوندم و پخش نکردم.


با چه کساني توي رپ فارسي حال مي کني ؟


 شايان, سامان ويلسون,حسين ابليس, امپيزر و Rf

از خواننده هاي خوارجي چه کساي رو قبول داري و حال ميکني؟


Outlow , Mobb-Deep , LiLi Bow Wow , Puff Dady , B . i . G , D-12 , DMX , Tupac , Snoop Dogg


قصدت از خوندن آهنگ فساد چي بود؟


راستش خوندن اين آهنگ داستان طولاني داره ولي مختصرا توضيح مي دم , من اول قرار بود آهنگ « رسم بازي زندگي» رو با حسين ابليس بخونم که به دلايل زيادي اين کار انجام نگرفت و اون آهنگ حسين با Mr.Killer خوند بعد از اون کار من به حسين گفتم که بيا آهنگ فساد رو باهم بخونيم ؟ اونم قبول کرد و خلاصه اين آهنگ رو ساختيم و هدف ما اين بود که چون در جامعه فساد زياد شده اين آهنگ رو باهم بخونيم .


نظرت در باره ي آهنگ فساد چيه؟


با اينکه روش وقت کمي گذاشتيم ولي به نظر من کار خوبي از آب دراومد.


کمي در باره ي آهنگ هاي جديدي که قصد ساختن انهارو داري براي ما توضيح بده؟


من به اميد خدا دارم4 تا اهنگ مي خونم که فعلا تکست ها کامل شده و در حال ساخت بيت هستيم , اسم 4 آهنگي که انشا الله تا بهمن ماه بيرون مياد به ترتيب هست:1- کل بسه 2- پيشوا (با سموک داک ) 3- نفرت ( با سون )4- بکس051 (با ابليس) .


در باره ي آهنگ کل بسه تو ضيحات بيشتري  به ما بده؟


من داشتم يک روز به آهنگ هايي از گروه هاي مختلف رپ فارسي گوش مي دادم و قتي مقايسه ميکردم با رپر هاي خارجي ميديدم اصلا هيچي در مقابلشون نيستيم و دليلش هم چيزي نيست جز کلکل بيهوده ميان رپر هاي فارسي بعد به اين فکر افتادم که يک آهنگ در باره کلکل بخونم و به اين قضيه خاتمه بدم خلاصه اين شد که تصميم گرفتم اين اهنگ بخونم .

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط محمد |

بیوگرافی حامد بهداد

متولد 6 آبان 1352 مشهد


برای اولین بار با ایفای نقش اصلی در فیلم « آخر بازی » (همایون اسعدیان، 1379) سینما را تجربه کرد و برای بازی در همین فیلم هم کاندید سیمرغ بلورین از نوزدهمین جشنواره فیلم فجر شد. اما بعدها با وجود اینکه هیچگاه در شکل و شمایل نقش اول ظاهر نشد، اما توانست بازیهای در خور توجهی از خود در قالب نقش مکمل در فیلم های مختلف به جا بگذارد که از جمله می توان به فیلم های « بوتیک » (حمید نعمت الله، 1381)، « این زن حرف نمی زند « (احمد امینی، 1381)، « کافه ستاره » (سامان مقدم، 1384) و « آدم » (عبدالرضا کاهانی، 1385) اشاره کرد. اما پررنگ ترین بازی او در قالب نقش مکمل، بازی در فیلم « روز سوم » (محمدحسین لطیفی، 1385) بود که در نقش یک افسر عرافی که در بحبوحه محاصره خرمشهر عاشق دختری خرمشهری می شود، ظاهر شد و موفق شد نظر اکثر کارشناسان و منتقدان سینمایی را به خود جلب کند و برای دومین بار پس از « آخر بازی » کاندید سیمرغ بلورین از دوره بیست و پنجم جشنواره فیلم فجر شود. بازی حامد بهداد در « روز سوم » اوج هنرنمایی اوست.

مصاحبه با حامد بهداد:

او دارای تحصیلات لیسانس است .کمتر کسى باور مى کرد بازیگر ناشناخته فیلم آخر بازى روزى به یک ستاره تبدیل شود. اما بازى دلچسب و فراموش نشدنى حامد بهداد در آخرین ساخته سینمایى همایون اسعدیان او را به یکى از امید هاى بازیگرى نسل سوم بدل ساخت. بهداد در اولین حضورش کاندیداى دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از نوزدهمین جشنواره بین المللى فیلم فجر شد و پس از آن با حضورى کوتاه اما درخشان در فیلم بوتیک بار دیگر توانست کاندیداى دریافت تندیس خانه سینما شود و حالا پس از ۵ سال از وى به عنوان یکى از آیندگان بازیگرى نام مى برند حامد بهداد در مجموعه تلویزیونى سایه آفتاب ساخته محمدرضا آهنج با ایفاى نقش رضا توانست چهره اى متفاوت از خود بروز دهد و این بار شاهد قضاوت بیشترى درباره بازى اش باشد
او که در این سال هاى اخیر تمام تلاش خود را معطوف حرفه اش کرده است مى کوشد تا در فضاى سینماى کشور از حاشیه نشینى پرهیز کند
.
آنچه در ذیل مى خوانید حاصل گفت وگو با حامد بهداد درباره نقش رضا در مجموعه سایه آفتاب است


این اولین بار بود که شما را در یک مجموعه داستانى دنباله دار مى دیدیم

بله این نخستین بار است که در یک سریال بازى کرده ام. البته در دو کار اپیزودیک هم بازى داشته ام جست وجو در شهر و معما

بازى شما در این کار با نقش هاى دیگر تان متفاوت است. چه شد که این نقش را پذیرفتید

علت تفاوت این نقش با نقش هاى دیگر این است که طبیعى بازى نمى شود، خیلى ها مى گویند که نقش غلوشده اى است، ممکن است اینگونه به نظر برسد. با اینکه متداول نبودن دیالوگ ها به این غلو دامن مى زند اما نظر شخصى ام چیز دیگرى است. البته مى توان گفت تمام شخصیت هاى داستان به همین سبک نوشته شده است

چه شد که به حرفه بازیگرى روى آوردید

طى قرارى که با خود گذاشته بودم ما به دنیا آمده ایم تا شاهد اتفاق هایى در زندگى مان باشیم، شاهد اتفاقات ریز و درشتى که من نیز ناظر این اتفاقات هستم. بگذریم، پس از آخر بازى یک اپیزود از مجموعه همسفر را براى قاسم جعفرى کارکردم و بعد از آن یک مجموعه ۲۶ قسمتى (کودکان و نوجوانان) به سفارش شبکه جهانى جام جم را کارگردانى کردم. یک اپیزود از مجموعه معما را بازى کردم. به هر تقدیر اینها حدفاصل آخر بازى و بوتیک به حساب مى آمد

در مصاحبه اى از شما پرسیده شده بود «بازى شما در این سریال بى شباهت به بوتیک و این زن حرف نمى زند نیست»، با آنکه مخالفت کرده بودید، مى خواهم به تفصیل در این باره توضیح دهید

بى ربط است، بازى هاى آل پاچینو نیز شبیه به هم هستند. اما چرا آل پاچینو بازیگر خوبى است. ساده ترین بخش بازیگرى در این است که بخواهى بازى متفاوتى ارائه کنى. بازیگر براساس نگرش و شخصیتش کارش را پیش مى برد. ما در بازیگرى دنبال چه چیزى هستیم؟ چه تفاوتى میان بازى حمید فرخ نژاد در عروس آتش و ارتفاع پست وجود دارد؟ حقیقت این است که در هر دو فیلم عالى بازى کرده است. من به عنوان بازیگر و کسى که کارشناسانه (صددرصد تخصصى) به این مقوله نگاه مى کنم، پیگیر شباهت این دو نقش نیستم؛ بلکه سراغ این وجه ماجرا مى روم که این بار چقدر توفیق نصیب او شده و چه مقدمه در نقش روح دمیده شده است. نقش چارچوبى است که توسط نویسنده ترسیم شده و بازیگر تنها به آن جان مى دهد

بازیگر اندیشه هاى کارگردان و نویسنده را از دریچه دغدغه هاى شخصى اش متجلى مى سازد. او نقطه نظرات نویسنده و کارگردان را به خاطر مى سپارد اینکه مى گویم نویسنده یعنى کسى که درام مى داند از طرفى دیگر با دغدغه ها و از زاویه نگاه خودش نقش را خلق مى کند. در اینجا است که مهرداد شبیه رضا و رضا شبیه سروش است. به نظر من تفاوت به آن معنى متداول و کلیشه اى چیز جالبى نمى تواند باشد اما تفاوت در یک نگاه جدید است که مى تواند بازى را جذاب کند
باز هم تاکید مى کنم که تمام بازیگران مطرح دنیا شبیه خودشان بازى مى کنند. صدا همان صداست و بدن همان بدن است؛ فقط آن آدم در موقعیتى جدید قرار گرفته که نویسنده آن موقعیت را به صورت کاملاً ویژه مى آفریند و ارائه مى دهد. رضا در سایه آفتاب مى تواند دو کوچه آن طرف تر از مهرداد زندگى کند ولى شبیه هم نیستند و این را مى توان از تک تک عناصر بصرى موجود فهمید. رضا پاى بند به خانواده خود است و براى گذران زندگى به هر کارى تن داده است و این هر کارى، در حین آبرودارى است. کار رضا اصلاً دزدى نیست، من نمى خواهم رضا را توجیه کنم یا برایش کسب آبرو نمایم. براى من فرقى نمى کند که آن نقش دزد باشد یا هر چیز دیگر. رضا بچه کوچه است و سوداى پیشرفت (از نوع عجیب و غریب) را ندارد اما مهرداد (بوتیک) این سودا را دارد. رضا به خانه و خانواده اش اهمیت قائل است و به زندگى سنتى پاى بند است
رضا مابه ازاى بیرونى ندارد، در صورتى که مهرداد مابه ازاى بیرونى دارد. خواستم از رضا نقشى بسازم که دوست داشتنى باشد و تماشاگر با آن همذات پندارى کند. در مجموع تفاوت در جزئیات معنا پیدا مى کند و من در جزئیات این را رعایت کرده ام

شخصیت رضا با ادبیاتش همخوانى ندارد و دیالوگ هایش شاعرانه است. تقابل لمپنیسم و شاعرانگى عجیب است

وقتى مى گویم مابه ازاى بیرونى ندارد، این مسئله را نیز شامل مى شود. اتفاقاً دیالوگ هاى او از این ادبیات برخوردار است. فرض کن رضا همراه پدربزرگش به مراسم عزادارى ایام محرم مى رفتند و عزادارى مى کردند یا در زورخانه اشعار فردوسى را مى شنیده، پس این کاراکتر کلى اشعار و ادبیات حفظ شده دارد

دیالوگ رضا در یکى از اپیزودهاى سریال درباره رنگ پیراهن اش این بود رنگش عوض نمى شد جز با مرگ به این شخصیت نمى آید که فلسفه مرگ را بداند و روشنفکرانه حرف بزند

ابتدا باید روشنفکرى را معنى کرد. او به خاطر معشوقه اش سیاه پوشیده است، همین. در قدیم بعضى ها پس از مرگ معشوق خود سیاه مى پوشیدند و تا چهل روز و یا بیشتر و شاید تا آخر عمر سیاه را درنمى آوردند، فرض کن رضا ضرب المثل ها و اصطلاحات را خوب نمى شناسد، پاى نقالى نشسته است و داستان هاى شاهنامه را هم شنیده است. زمانى که من دیالوگ هاى او را خواندم، گفتم این شخصیت مى تواند به این گونه باشد، یکى از آدم هاى خاص زور خانه

بازى شما موجب شده تا بازى هاى دیگر دیده نشود و شخصیت رضا برجسته تر از سایرین باشد

تلاش کردم که خوب بازى کنم و به دیگران کارى نداشتم. دوست ندارم وارد حاشیه شوم. سعى مى کنم کار خودم را به نحو احسن انجام دهم

آیا در انتخاب نقش خود به تیم بازیگرى و پارتنر هاى خود اهمیت مى دهید

این مسئله اهمیت دارد اما نمى توانم در این ماجرا تاثیر گذار باشم. به هر حال من باید کار خودم را انجام دهم

شما در بوتیک و این زن حرف نمى زند نیز حضور کوتاه اما بازى برجسته اى داشته اید. آیا این را ادامه خواهید داد

خیر، هیچ چیز دست ما نیست و هر چه که خداوند رقم برند همان را انجام مى دهم. در فیلم نفست رو حبس کن سامان مقدم، در یکى از نقش هاى اصلى بازى مى کنم که کمى متفاوت است. ظاهر نقش ساده است اما براى ایفاى نقش زحمت زیادى کشیده ام. درآوردن و خلق نقش براى من یعنى رضایت خودم و بعد کارگردان. زمانى که خودم و کارگردان از نقشى که ایفا کرده ام راضى باشیم آن کار برایم دلچسب است؛ چون این یک ائتلاف میان من و کارگردان بوده و هر دو به مخاطب فکر مى کنیم. زمانى که براى خودت قرارداد هاى کوچک مى گذارى و به آنها عمل مى کنى، کارگردان و تماشاگر مشعوف مى شوند. اتفاق بسیار خوبى مى افتد. آن قدر که باورت نمى شود و خودت از نقشى که بازى کرده اى شگفت زده مى شوى

در کل به این سریال چگونه نگاه مى کنى. آیا مجموعاً از عملکرد خودت راضى هستى

من تنها از صداوسیما ناراضى ام. صداوسیما مى تواند شرایط بسیار خوبى فراهم کند اما این شرایط بسیار کم فراهم مى شود و مجموعه هایى همانند امام على کمتر تولید مى شود. صداوسیما باید ارزش گذارى هاى سخت گیرانه و بهترى را داشته باشد. به هر تقدیر کار خودم را مى کنم و از کارم لذت مى برم. امیدوارم تماشاگران نیز در این لذت با من شریک باشند

فکر مى کنید چرا بعضى ها از بازى شما ناراضى اند

مهم نیست که بعضى ها از کار من ناراضى اند، مهم این است که بعضى ها از کار من راضى اند. امیدوارم به زودى کارى ارائه دهم که آنهایى که ناراضى اند نیز بازى مرا دوست داشته باشند.در این کار نظر مخالف و موافق بسیار است و نظر مخالف نظر بدى نیست و یک سرى نظرات بازیگر را رشد مى دهد و جایگاهش را ارتقا مى بخشد


مجموعه آثار:

- آخر بازی (همایون اسعدیان، 1379)
- این زن حرف نمی زند (احمد امینی، 1381)
- بوتیک (حمید نعمت الله، 1381)
- کافه ستاره (سامان مقدم، 1384)
- عروس کوهستان (یوسف سیدمهدوی، 1384)
- باغ فردوس پنج بعدازظهر (سیامک شایقی، 1384)
- آدم (عبدالرضا کاهانی، 1385)
- روز سوم (محمدحسین لطیفی، 1385)
- تسویه حساب (تهمینه میلانی، 1386)


جشنواره ها و جوایز:

- کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از نوزدهمین جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم « آخر بازی » - 1379
- کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم « روز سوم » - 1385
- کاندید تندیس زرین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از هشتمین جشن خانه سینما برای بازی در فیلم « بوتیک » - 1383
- کاندید تندیس زرین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از دهمین جشن خانه سینما برای بازی در فیلم « کافه ستاره » - 1385
- پنجمین بازیگر نقش مکمل مرد سال به انتخاب نویسندگان و منتقدان سینمایی برای بازی در فیلم « این زن حرف نمی زند » - 1382
- دومین بازیگر نقش مکمل مرد سال به انتخاب نویسندگان و منتقدان سینمایی برای بازی در فیلم « بوتیک » -1383

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط محمد |

نام : علیرضا

نام خانوادگی : واحدی نیکبخت

تاریخ تولد : ۹ / ۴ / ۱۳۵۹ مشهد

باشگاهها : راوند - ابومسلم - استقلال - الوصل - استقلال - پرسپولیس  

تولد يک ستاره

تولد اول؛ گام نهادن به هستي است. عليرضا ساعت ۵ صبح روز جمعه ۹ تير ۱۳۵۹ در بيمارستان امام رضا(ع) مشهد به دنيا آمد. پدرش خياط بود و توليدي پوشاک داشت و مادر، خانه دار و البته هنر آرايشگري، او فرزند اول خانواده بود و بعد از او، يک برادر و 3 خواهر ديگر هم به اين جمع اضافه شدند. محل سکونت خانواده اش در هنگام تولد، خيابان کوه سنگي مشهد بود و دوره رشد و پرورش را در محله ابوطالب مشهد گذراند.

به دبستان رافت کوه سنگي مي رفت، دوره راهنمايي را در مدرسه اسرار خيابان سازمان آب گذراند و در دبيرستان شريعتي مشهد و در رشته فني و حرفه اي ديپلم گرفت. عليرضا در تمام اين سالها ساکن شهر مقدس مشهد بود.

او خانواده و فاميلي پرجمعيت داشت. يک برادر،۳ خواهر،۳ عمو،۴ عمه،۴ خاله و ۳ دايي فاميل بزرگي بود و پر از رفت و آمد. او هم مثل همه ايراني ها و شهرستاني ها با دلبستگي هاي عاطفي شديد به اعضاي خانواده و فاميل، به خصوص به کوچکترين دايي اش صمد که فقط ۵ سال با او اختلاف سني داشت، بزرگ شد.

در دوران کودکي آرزو داشت دکتر شود. از دوره نوجواني ورزش را با واليبال شناخت و از ابتداي جواني بود که گمشده و آينده اش را در فوتبال حرفه اي پيدا کرد.

 



آغاز يک راه طولاني

بازي هاي خوب و فيزيک مناسب، موجب درخشش او در مسابقات آموزشگاهي شد. سر از تيم باشگاهي راوند درآورد و بعد از ۲ ماه تمرين، در اولين مسابقه باشگاهي در سطح جوانان مقابل ابومسلم، معتبرترين تيم فوتبال خراسان، به ميدان رفت. پيروزي ۳-۱ آن مسابقه براي عليرضا شيريني ديگري سواي اولين موفقيت در مهمترين گام داشت، او هر 3 گل اين بازي را براي تيمش زد اما از آن هم مهمتر، ديده شدن و دعوت به پوشيدن پيراهن راه راه مشکي و قرمز ابومسلم بود. در ابومسلم هم همين حکايت تکرار شد، در همان اولين مسابقه در ليگ سال ۱۳۷۷، آنقدر درخشيد که به تيم ملي جوانان دعوت شد. بعد از اتمام مسابقات جوانان، به تيم ملي اميد دعوت شد و حضور همزمان در تيم اميد و ابومسلم در ليگ، راه او را براي پيشرفت باز کرد. يک بازي درخشان در ورزشگاه آزادي تهران مقابل استقلال تهران، تيرخلاصي بود بر ترقي عليرضا. اميرقلعه نوعي که مربي تيم اميد در کنار حميد درخشان بود، او را به استقلال دعوت کرده بود اما دست دقايقي بعد از سوت پايان آن مسابقه بود که خبر رسيد، عليرضاي ۱۸ ساله به تيم ملي بزرگسالان دعوت شده است.

 

تولد دوم، طلوع يک ستاره

منصور پورحيدري او را به بازيهاي آسيايي بانکون نبرد اما در بازگشت به استقلال، پذيرايي از اين تازه وارد مشهدي را به عهده گرفت. عليرضا در سال ۱۳۷۸ قراردادي ۵ ساله با استقلال بست، همان قراردادي که چون ارديبهشت ۸۳ به اتمام رسید، اين همه جنجال برپا شد . ۳ ماه تمرين با يکي از دو بزرگ فوتبال ايران با حول وولاي ستاره شدن يا محو شدن گذشت. در تمام اين مدت( بهار و تابستان ۷۸) عليرضا هر شب بعد از تمرين در خوابگاهي واقع در خيابان لارستان تهران که باشگاه براي شهرستاني ها در نظر گرفته بود، خوابهاي طلايي مي ديد. سرنوشت براي او راه موفقيت در نظر گرفته بود و اين چنين عليرضا از همان نخستين بازي و نخستين فصل حضورش در استقلال، مهره ثابت تيم شد. درست مثل راوند و ابومسلم.

ميروسلاوبلاژويچ

پيرمرد کروات در سال ۱۳۷۹ با يک نظر، عليرضا را به خاطر سپرد. او تيم ملي را براي حضور در معتبرترين ميدان ورزش جهان آماده مي کرد.عليرضا در تمام روزهاي سخت اردو، سرحال و شاداب بود و در برابر تيم ملي اسلواکي با گل بي نظيري که زد، جاي خود را در ترکيب فرشتگان چيرو با شماره ۱۱ تثبيت کرد.ايران به جام جهاني نرسيد اما ديگر ستاره متولد شده بود. عليرضا بعد از حذف تيم ملي زيرخاکستر اين شکست محو نشد، او در بازگشت به دنياي فوتبال و مسابقات، در واپسين ثانيه هاي مسابقه استقلال الاتحاد عربستان در جام باشگاههاي آسيا جفت پا به هوا برخواست و در ارتفاع ۲۱۰ سانتيمتري( يک وجب بالاتر از ديرک افقي دروازه) با سر، شوتي محکم به توپ زد که تور دروازه و ورزشگاه لبريز از مردم و تيم الاتحاد را به يکباره فرو ريخت.

ستاره خاص

نيکبخت با همه بازيکنان فرق داشت. استيل منحصر بفرد با حرکات خاص او از وي چهره اي به يادماندني ساخته بود. او که همه ويژگيهاي يک ستاره را از بعد فني داشت، با ساده ترين و سالم ترين روش ها به مقام ستاره اي رسيد. مثلاً او براي شادي بعد از گل کارهاي خاص مي کرد. هنوز تصوير آن شماره گرفتن او با استوک هاي کفش فوتبالي اش در ذهن هاست. يا دوئل انگشتي اش با احمد مومن زاده! نيکبخت در خارج از زمين هم رفتارهاي يک ستاره را پيش گرفت. لباس هاي خاص که همگي در يک صفت، آمدن به او، مشترک بودند. وقتي در کنار عينک هاي مدرن، موهاي آراسته، اتومبيل هاي مد روز، عطرهاي خاص و زينت آلات مردانه عجيب قرار گرفت از علي نيکي ستاره ساخت.

 

ستاره روي جلد

علي نيکي از تابستان۸۰ به جلد نشريات چسبيد! عکس ها و ژست هاي مختلف، تيترهاي گاه عجيب، روابط او با مهره هاي مشهور سينما و تلويزيون، چهره فتوژنيک و رفتار ستاره وار او، همگي مطلوب نشريات بود. او هر روز حداقل روي جلد ۳۰% از نشريات خودنمايي مي کرد و خيلي زود همه رقبا را از عرصه خارج کرده و خود يکه تاز عرصه ستاره ها شد.

آنچه به دوام ستاره بودن عليرضا کمک کرد، رفتار کنترل شده و فارغ از هر گونه غروري بود که پاي عليرضا را به کارهاي خيريه باز مي کرد. هرگز گرد مجالس و شب نشيني هاي آنچناني نچرخيد و هيچ وقت اجازه نداد شايعات خانمانسوز پيرامونش به وجود بيايد. عليرضا خيلي مواظب اطرافيانش بود و تا کسي را کاملاً نمي شناخت، خارج از دايره ادب و معاشرت معمولي با او گرم نمي گرفت. به اين ترتيب او جمع دوستانش را در حقيقت به شکل هوشمندانه اي گلچين کرد و هرگز نه خود کاري کرد که ناپسند عرف باشد و نه اجازه داد اطرافيان با چنين اشتباهاتي به شهرت او لطمه بزنند.

در کنار همه اينها، عليرضا از نظر فني و حرفه اي هم هيچ گاه اجازه نداد کسي از کنارش سبق گرفته و او را جاي بگذارد.

 

ستاره متعادل

نيکبخت در همه اجزاي زندگي، ستاره اي متعادل است. او به همان اندازه که به لباس اسپرت اهميت مي دهد، اهل رسمي پوشيدن هم هست. موهايش را بلند مي کند و گاه تا ۲۰۰ گرم ژل مي زند اما يک باره هم در همين ناباوري موها را بدون هيچ مقاومتي کوتاه مي کند و عين محصل ها، شانه کرده مي گردد! او تميزي را دوست دارد، عاشق لباس هاي نو است اما به همان اندازه که خرج مد روز مي کند، از بخشيدن به ديگران هم غافل نيست. همين مسئله باعث شده هرگز کسي به شيک پوشي و خوش پوشي او خرده نگيرد.

اهل ميهماني رفتن نيست. البته حساب جمع هاي دوستانه و فاميلي جداست اما در اين نوع ميهماني ها، او براي حاضران فقط" عليرضا" است نه نيکبخت ستاره. هرگز جايي نمي رود که از او به خاطر نيکبخت بودن، دعوت کرده باشند. در عوض، بدون دعوت و سرزده مرتب در پرورشگاه ها، آسايشگاه هاي سالمندان، خيابان ها، پارک ها، فروشگاه ها و مجالس خيريه مخصوص جمع آوري کمک و اعانه براي مستمندان حضور يافته و طوري رفتار مي کند که همه معمولي بودن او را باورکنند اين هم يکي از دلايل ماندگاري ستاره بخت اوست که هيچ وقت نيرويي را عليه خود تحريک نمي کند.


در خلوت يک ستاره

 

اهل مطالعه نيست ولي عاشق سينماست. سيستم صوتي، تصويري اش هر کجا که باشد، کامل است و معمولاً هفته اي ۲ يا ۳ فيلم مي بيند. بيشتر فيلم هاي خارجي را دوست دارد و با اکثر هنرمندان ايراني، به خصوص کمدين هايي مثل مصطفي راد، جواد رضويان، مهران غفوريان و مجيد صالحي رابطه دوستانه و رفت و آمد دارد.

از بچگي چون در منزل خواهر و برادران کوچک را نگهداري مي کرد، عاشق بچه داري بود و هنوز هم عروسک ها و اسباب بازيهاي آن روزگار، بخش عمده اي از فضا و دکور منزل او را پر کرده است.

غذاي مورد علاقه او قرمه سبزي است و موز، ميوه محبوب اوست. روزي ۲ ، ۳ فنجان چاي مي خورد، البته در منزل و خيلي وقت است دور کافي شاپ را به دليل مشکلات ستاره اي، خط کشيده است.

از قدم زدن خوشش مي آيد و حالا مجبور است در منزل به اين کار بپردازد. موسيقي را دوست دارد ولي نه در مجامع عمومي مثل کنسرت ها! پاي سريال هاي محبوبش مي نشيند .

رنگ محبوبش آبي و قهوه اي است، گل رز را دوست دارد و عکس هاي زيادي را جمع آوري کرده است. محيط زندگي ساکت و آرام را مي پسندد چون تا ساعت ۱۲ ظهر مي خوابد و شب ها هم دوست ندارد دوروبرش شلوغ و پرسر و صدا باشد. عاشق سرعت است و ماشين هاي سريع مثل" بي ام و" و" پورشه" و" آئودي" را مي پسندد. بر عکس از موتور و هواپيما به شدت مي ترسد و حتي المقدور از نقل و انتقال با اين دو وسيله خودداري مي کند.

مارک محبوب لباس او زارا(Zara) و ديزل(Disel) است. آدامس اربيت(Orbit) مي جود و ادکلن اولترا ويلت ۲۱۲(Ultra Villet ۲۱۲) مي زند. کلاً به طبيعت علاقه زيادي دارد و عاشق درخت هاي بلند و فضاي سرسبز است.

نيکبخت زمان زيادي در هر شبانه روز را صرف فکر کردن به مرگ مي کند و گاه و بيگاه سرزده به قبرستان مي رود و در ميان قبرهاي ناشناس مي گردد.

معنويت يک ستاره

 

نيکبخت برخلاف بسياري از ستاره ها و درست نقطه مقابل شمايل ظاهري و چهره هميشه پر از لبخندش، بسيار با معنويت سروکار دارد. همانطور که در خلوت، اوقات زيادي را صرف تفکر به مرگ و سفر به جهان باقي مي کند، در بسياري از مواقع در محافل جمعي هم مشغول بحث در مورد نيروهاي ماوراء الطبيعه مي شود. خرافاتي نيست اما مثل همه ايراني ها به چيزهايي که از کودکي از پدر و مادر شنيده، اعتقاد دارد. در مدرسه هميشه نمرات بينش اسلامي و انشاء اش ۲۰ بود و او هنوز هم علوم طبيعي را به رياضي ترجيح مي دهد.

ماه محرم براي او ماهي عزيز است. در اقوام و خويشاوندانش، مداح و قاري قرآن زياد يافت مي شود و مرتب در دهه اول محرم در تعزيه هاي فاميلي شرکت مي کند. ماه رمضان را هم دوست دارد و هميشه از هر فرصتي استفاده مي کند تا خاطرات سفر به مکه و مدينه در ماه رمضان را تعريف کند.

شايد به خاطر همين معنويات قوي زندگي اوست که اصلاً کينه اي نيست. محال است بعد از گذشت ۱۰ دقيقه، بدي کسي به خاطرش بماند. بدترين و سخت ترين خطاها و اشتباهات را به راحتي مي بخشد و خودش هم درست همينطور است، بلافاصله بعد از اشتباه يا خطايي، عذرخواهي مي کند و آنقدر صميمانه اين کار را انجام مي دهد که حتماً پذيرفته مي شود. اهل غرور و اين حرف ها نيست، با آدم ها خيري راحت روبرو مي شود و اهل دستگيري و کمک به خصوص به دوستان است.

امروز

وی در ۲۹ سالگی از تیم پرسپولیس جدا شد و به تیم تراکتور سازی پیوست.



فردا

عليرضا قطعاً روزي دوباره به مشهد برمي گردد.او مي خواهد بعد از پايان فوتبالش و درحالي که دغدغه مالي براي آينده ندارد،

به شهر زادگاهش برگردد و دوباره مثل دوران نوجواني در کوچه و پس کوچه هاي عشق و خاطره، دنبال توپ بدود، با همان رفقاي هميشگي.

 
جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط محمد |

یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود .
سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت،و بلند می گفت : بله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود . .... القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ....مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی ازدواج کنی؟ ....... شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم ...... مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم . خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت :عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا برات بگیرمش ، روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته با 2 تا بال لنگه به لنگه ، ظاهر شد ....سیندرلا گفت : سلام....... فرشته : علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟ ...... سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم .......فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه باز جاده دراز........ سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ...... سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟ یارو گفت : نه نداریم. سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشو بیا ببینم چه مرگته !!!! بالاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم . سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بله می خوره .... خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا.

 بیچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای سفید. فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟....... سیندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟..... سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بود و داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم.....فرشته : چرا نمیری؟........ سیندرلا : آبروم می ره....... فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که محمد رضا گلزار رو برات بیارم ....... سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدند وای چه خبره !!!!! هایده اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری و پری هم جو گیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود )

 خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد . سیندرلا هم که دید تنور داغه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده با من ازدواج می کنی؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سیندرلا : 37 .....شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه.!!!

 شاهزاده گفت: ای ملت ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم

 ، به هیچ کسی هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند.

قشنگ بود؟؟؟             حتما نظر بدین،...بای بای

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط محمد |
اي خداي بيت الله...


چشم ما را از سنگ و خاک بگير به جمال صاحبخانه روشن کن


اي خداي کعبه...


ما را از خودمان تهي و آکنده از حضور خودت کن


اي خداي مکه...


کي مي شود که ميزبان حقيقي خانه ظهور کند و مکه را از دست غاصبان جاهل برهاند


اي خداي خانه...


به زائراني که بر در خانه ات آويخته اند بگو که «اين باب الله الذي منه يوتي»


اي خداي احرام...


توفيق ده که لباس اخلاق خويش را از تن فرو بريزيم و احرام اخلاق تو را بر تن کنيم...کاش ميشد که هرگز لباس باز نپوشيم...کاش ميشد که هميشه محرم باشيم...


اي خداي لبيک...


نيايد آن روزي که ما تو را بخوانيم و پاسخي نشنويم...رو به سوي تو آريم و روي باز تو را نبينيم...!!

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/06ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط محمد |

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده می کرد. یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد. همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت: شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا می داند. یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا می داند. فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛ به او گفتند : چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند. چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛ به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا می داند.

آری تنها خداست که می داند.

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/06ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط محمد |

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
«
خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
کشتی آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته،و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/06ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط محمد |

روزی یک مرد ثروتمند ،

پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،

چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/06ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط محمد |

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/06ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط محمد |